بزن باران
سلام عزیزکم.سلامی به لطافت باران به حاصل عشقم با مسعود خوبم که بزودی ایشالا خونمون رو گرم میکنیی.
امروز فکر کنم چهارمین روزیه که تو شیراز داره بارون میاد. همه خیابونا رو اب برداشته. طراوت و رطوبت رو با تمام وجودت میتونی احساس کنی.
3 4 ساعتی هست که صدا و نور رعد و برق کل اسمون رو پر کرده. دیروز بعد از امتحان کل مسیر رو از ارم تا خوابگاه رو پیاده اومدم و خیس خیس شدم.
حس خیلی خوبیه عزیزم. عاشق صدای رعد و برقم. نمیدونم چرا بارون منو یاد بچگیام میندازه!!
یاد اون روز که همه باهم رفتیم رامسر. خیلی خوش گذشت. دلم واسه همه اون روزا تنگ شده.
اون روز به محض رسیدن مامان بزرگی پیشنهاد داد همه با هم بریم رستوران و ماهی سفید بخوریم.خوشمزه ترین ماهی پلو زندگیم بود. مامانی دلم واسه اون روزا تنگ شده. بابایی دلم واسه دور هم بودنا تنگ شده.
یاد دریا و از همه زیباتر جنگل که همیشه رطوبت باران رو لمس میکردی و بوی نرمی و شبنم سبزه ها و درختان جنگل را تا اعماق وجود استشمام میکردی.
یاد اون رودخونه قشنگ پشت خونه ای که اجاره کرده بودیم بخیر. یادمه اینقد فشار اب بالا بود که یکی دوبار نزدیک بود اب منو ببره. بابام تازه رفته بود برام یه جفت کفش از اونهایی که تازه مد شده بود و پاشنه های سه سانتی کلفت داشت خریده بود. یادمه وقتی از مسافرت برگشتیم کفشام وارفته بودند.
واسه دایی ناصر هم یه دوربین عکاسی خرید که یه عالم عکس باهاش گرفتیم. عاشق زغال لخته هایی بودم که تو کوچه و خیابون میفروختندو بوی کباب بلال کل کوچه و خیابون رو پر میکرد.
هنوز اون کتابی رو که تو شمال جاگذاشتم رو به یاد میارم. حتی اسمش هم یادم نیس. اما خیلی دوستش داشتم. ماجرا پسربچه ای که پدر و مادرش رو از دست میده و با عموش میره شمال زندگی میکنه . اونجا صاحب یه بچه اهو میشه.
اولین بار کتاب رو راهنمایی که بودم از کتابخونه مدرسه گرفتم. تابستون همون سال اونو تو یه نمایشگاه در تهران دیدم و خریدم. اما تو خونه ای که تو رامسر اجاره کرده بودیم جا گذاشتم.
این روزا همش ارزو میکنم با بابایی بریم شمال.
بیچاره بابایی هنوز دو تا امتحان داره. خدا کمکش کنه. خیلی زحمت میکشه. تنهایی هم اذیتش میکنه.
مسعودم خدا همه جا کمکت کنه دوست دارم عزیزم.



بزن باران
